بی خیال... - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 18:25
یه روز خالی این وسط بود... ننوشتم... یعنی نشد که بنوسم... نتونستم... بی خیال...
هیچ وقت - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 4:42
هیچ وقت اونی که میخوای نمیشه...! قضاوت عجولانه ایه... ولی... همینه که هست..!
من این همه نیستم... - تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 22:20
شاید باید باشم... همانگونه که در فکرشان هستم...اما.. مگر یک من چند تنم...؟ شاید باید باشم... اما.. من این همه نیستم... من هیچ نیستم... من حتی منم نیستم...
متناقض نما... - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:10
اینکه چرا حالم خوب نیست؟...بماند... اینکه چرا با تمام مشکلاتم بازم میام به این کافه ی تنهایی؟...بماند...اینکه چرا هنوز نتونستم با خودم و مشکلاتم کنار بیام؟...بماند... شاید باید بگم که من... پرم از تناقض... چه پاییز پر پارادوکسی..
هیچ چیز... - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:10
می ترسم... شاید از همه چیز... هیچ چیز به اندازه ی همه چیز ترسناک نیست!
بی خبر... - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 16:21
مگر میشود مهر بیاید و من برایت ننویسم؟ برای تو که پاییز به پایت مانده تا مهر در تو تجلی یابد..من میگویم پاییز می ماند.. به خیال ماندن تو... فصل عاشقی عاشقانه می ماند.. عروسی که گذرش از تابستان شور جوانی اش را برده واکنون... آرام است... و ای کاش کمی از آرامشش را ارزانی ما کند... شاید در این هیاهو... ...
عاشورا گذشت... - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 16:21
بگذارید حرفایم از حسین(ع)بماند... عاشورا گذشت...مانند تمام روز هایی که باید بروند... اما منو تو که می دانیم... فردا شروعی ست نو... نمی دانم چند تن پاسخگوی ندای "هل من ینصرنی..؟"حسین(ع) می شوند... شاید ...اگر رسالتی باشد...
حتی به تو فکر هم نمیکنم... - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 5:08
نیازی نیست اینقدر فاصله بگیری... تو نخواهی من حتی به تو فکر هم نمیکنم...
تو بفهم... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:45
سخت است تو بفهم... به قول فروغ:"شهامت میخواهد سرد باشی و گرم بخندی'
احوالم... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:45
جالب است... ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام آورده است... به جز احوالم... احوالم... احوالم... احوالم... احوااااالم..... احواااااااالم....
می شکند... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:45
این روز ها حسود شده ام... به هرکس که فکرش را کنی حسادت میکنم...اصلا گوش و چشم شده ام ببینم یا بشنوم چیزی پیداشود تا حسود شوم... باورت بشود یا نه من همان چینی نازکی هستم که مادامی که هست میشکند...
وادی امن.. - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:45
وادی گرگ ها گاهی امن است... امن تر از بودن میان کسانی که... خیالی نیست... ما گذشتیم و گذشت...
از تو - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:45
گاهی حالم از تو و این زندگی بهم میخورد... ای کاش میتوانستم جمع کنم و بروم... کاش نبودی... کاش حضورت آزارم نمیداد... کاش اصلا متولد نمیشدی...
گوشه ی اتاقم... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
گوشه ی اتاقم... جایی میان کتاب هایم... به پایان و آغاز یک زندگی می اندیشم... که هیچ کدام انتخاب مرا نخواسته و نمی خواهند
روایت چشمان تو... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
داستان از جایی شروع شد... که دنیای من بود... روایت چشمان تو...
هرگز... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
هرگز نویسنده ی خوبی نبودم... اما نوشتن... اینجا... کمی دوست داشتنی ست...
دیالوگ - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
عمو پرویز : اشکت که در میاد یعنی دلت تنگه برای خودت یا... پنچری
داشت خوب پیش می رفت... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه... بزرگ شدیم!
ما به هم نمیرسیم - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 22:18
چشمانش... همان روایت تلخی ست که می گوید... ما به هم نمیرسیم...
شاید... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:57
شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت... فاضل نظری